|
به
ساعتت نگاه کردی و گفتی:خب من دیگه برم من که توی آغوشت به یه آرامش باور نکردنی
رسیده بودم یه دفعه نشستم گفتم:کجا؟گفتی:می خوام برم کار دارم.به جای اون آرامش
باور نکردنی بی قراری اومد دلم آشوب شد انگار می دونستم دیگه بر نمی گردی یه کم
فکر کردم و گفتم:من که بهت گفته بودم شب تنهام،بمون.گفتی:می رم طرفای ساعت نه بر
می گردم. با
اینکه گفته بودی بر می گردی بازم اروم نگرفتم تا تو رفتی جلوی آینه که موهات رو
درست کنی هزار بار رفتم اومدم آروم و قرار نداشتم.بالاخره اون چند دقیقه هم گذشت و
رفتی دم در با التماس نگاهت کردم گفتم:حالا نمی شه نری؟گفتی:نه،باید برم. نگاهت
کردم باهم دست دادیم مثل همیشه خیلی محکم،با یه فشارکم برای اطمینان دادن،یه لبخند
یه نگاه...رفتی واسه همیشه. آره
همه چیز مثل همیشه بود جز احساس من.با خودم گفتم:اگه دیگه نبینمش چی؟یه دفعه لبخند
زدم،چه فکرای مسخره ای می کنم گفت یک ساعت دیگه میاد. دل
نگرانی ها رو کنار زدم یه کم خونه رو مرتب کردم خلاصه خودم سرگرم تا نه ونیم،دیگه
طاقت نیاوردم زنگ زدم به موبایلت خدایا چی می شنیدم باور نکردم.یه بار دو بار سه
بار...انقدر شماره تو گرفتم تا حرفاش شد ملکه ی ذهنم،مشترک مورد نظر خاموش می
باشد.با خودم گفتم:واسه چی؟سوالی که هیچ وقت جوابش رو نفهمیدم با دوستت تماس گرفتم
سراغت گرفتم گفت که ازت خبر نداره همون موقعه همه چی رو فهمیدم یعنی از اول دیدار
آخرمون همه چی رو احساس کرده بودم ولی حالا مطمئن شدم دیگه نخواستم ادامه بدم و
فقط به دوستت گفتم:بهش بگو خر نیستم فهمیدم داری می پیچونی. آره
اون روز همه چی تموم شد،همه چــــــــی،احساساتم،رابطم،روزای خوشم...تنها چیزی که
از اون رابطه برام مونده خاطراتمه الان نزدیک به یک سال از اون روز می گذره و من
هنوز وقتی رو تخت دراز می کشم همه ی خاطرات برام زنده می شه و بی اختیار شماره تو
می گیرم مثل همیشه همون چیزا رو می شنوم و هنوز نتونستم به آرامش اون روز برسم.
از
لای برده ی اتاقم بیرون رو نگاه کردم یه نفس راحت کشیدم اخی...دیدی نیومد از اینکه
نیومده بود خیلی خوشحال بودم همش یه خودم می گفتم می دونستم نمیاد ولی چند دقیقه
بیشتر خوشحالیم طول نکشید.دوباره صدای باز شدن در اومد با عجله به سمت بنجره رفتم
چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم،یعنی درست می دیدم؟؟!!وقتی داشتم تو ناباوری دست
و با می زدم یه دفعه نگاهم کرد خودم سریع کشیدم کنار.شکم به یقین تبدیل شد واقعا
خودش بود چرا اومد؟؟؟؟؟؟؟اونکه خیلی وقت بود هیچ جا نمی رفت،چرا این دفعه اومد؟؟؟ دوباره
احساسات قبیلم زنده شد رگهای سرم ورم کرد،دست و بام یخ کرد،دلم آشوب شد و بالاخره
مثل همیشه یه بغض راه گلوم رو بست صداش رو می شنیدم،وای خدا حاضر بودم همه چیزم رو
بدم ولی صداش نشنوم رو تختم نشستم زدم زیر گریه فهمیدم ازش متنفر نیستم فهمیدم تا
حالا هم خودم گول می زدم،هم بقیه رو از اتاقم بیرون نرفتم.از بیرون صداشون می
شنیدم که مدام سراغم رو می گرفتن لعنت بهشون اون همه آدم اونجا فقط گیر من بودن.بالاخره
با اصرار مامانم اومدم بیرون در اتاقم رو باز کردم که برم صورتم رو بشورم یه دفعه
از جلوم رد شد بهم تنه زد،حتی نگام نکرد فقط مثل یه تیکه آشغال منو از سر راهش زد
کنار.رفتم تو دست شویی با زحمت خودم اروم
کرد دوباره درو که وا کردم داشت از اونجا رد می شد دوباره احساس کردم دوست دارم به
خودم صدمه بزنم دوست دارم دستام رو با تیغ تیکه باره کنم دوست دارم نگاهم کنه دوست
دارم لبخندش ببینم ... دوباره
همه احساسام زنده شد فهمیدم این دفعه نه تنها خودش بلکه همه ی وجودشو همه ی
حالتاشو دوست دارم دوباره همه چیز زنده شد همه چی خراب شد.
خیلی سخته بعد از مدت ها به یکی زنگ بزنی و انتظار داشته باشی به خاطر کارهایی که کرده ازت معذرت خواهی بکنه ولی به جاش سرد٬سرد٬سرد جوابت بده اونقدر سرد که همه وجودت یخ بزنه حتی عصبانیتت ولی یه دفعه حرفاش مثل آتیش بشه و عصبانیت یخ زده تو آب کنه٬عصبانیت تو هم انقدر زیاد باشه که مثل یه سیل شدید و تخریب کننده جاری بشه که طرف تو٬تو خودش غرق کنه٬سیلی از توهین٬ بد و بیراه٬حرفا و احساسات گفته نشده... .آخرشم که تلفن قطع کنی ببینی همه چیزت از دست رفته احساساتت٬امیدت٬تکیه گاهت... . شاید تو نتونی بفهمی چقدر سخته ولی من که تجربش کردم بهت می گم خیلی سخته...
سلام یکساعت تمام٬ بدن آنکه یک کلام حرف بزنم٬ نگاهش کردم. فریاد کشید که:آخر خفه شدم! چرا حرف نمیزنی؟ گفتم:نشنیدی؟!...برو!... carow
سلام من از یک شکست عاشقانه می آیم٬بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.شکست نه برای یپنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن... رسپینا
|
About
خرداد 1388 بهمن 1387 Authorsلاوینساحل Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|